تا حالا شده فک کنی خودتو نمیشناسی؟ فک کنی یه آدم جدیدی؟
این اتفاق 3بار تاحالا واسم پیش اومده!
یه بار وقتی 17سالم بود.
یه بار تو 21سالگی.
آخرین بارشم همین دیروز بود.
دوشنبه ، 14دی 2:45 ب.ظ . تو تاکسی ، تو راه لاهیجان.
تو بچگی یه کتاب خونده بودم . توش یه خانمه چندشخصیتی بود. اونموقع ها دقیق نمیفهمیدم چی میگه.ولی الان تقریبا" میفهمم.
یهویی خودمو تو آینه دیدم. فقط چشام معلوم بود.
فک کردم این آدمو نمیشناسم اصلا". آشنا میزد، ولی هرچی فک کردم یادم نیومد کجا دیدمش!!! کجا؟ میخواستم برگردم ازون آقاهه که بغلم بود بپرسم. منو میشناسین شما؟ من همونیم که سوار تاکسی شد باهاتون یا یکی دیگم؟ برگشتم. حیف!!! خوابیده بود. همه خواب ودن. جز من!
نیوشا میگفت، دوس دارم دیوونه باشم. چون کسی ازت دلیل نمیخواد.
منم ترسیدم.یهو ترسیدم.ترس!!!! عجب چیز مزخرف و پیچیده ای. ترسیدم از آقاهه بپرسم. میتونستم از خواب بیدارش کنم و بپرسم. ولی ترسیدم فک کنه دیوونم. نه ازون دیوونه ها. ترسیدم فک کنه واقعا" مشکل روانی دارم. هرچند خودم میدونم مخم گاهی وقتا تاب برمیداره. ولی دلیل نمیشه دیگرانم بدونن!
نپرسیدم و سوالم بیجواب موند. یه لحظه فک کردم راننده هم قیافه ی 8*7 منو دیده و دلش سوخته. چون تو همون لحظه یه ترمز خیلی خفن کرد. هه! چرا بازم یه ترمزو به خودت ربط دادی؟ چرا؟ احمق! داشتیم تصادف میکردیم. ترمز وسه اون بود. دیدین راس گفتم، همه خواب بودن جز من. اگه راننده بیدار بود ماشین بغلیو میدید.
اون روز صبحش پیش یکی از استادام بودم. خیلی میفهمه. حرف زدنشو دوس دارم. خودشم دوس دارم. هرچند خیلیا میگن عجب مرد پرچونه ایه. به من چه. حرف زدناش واسه من که مفید بوده. 3سال پیش باش آشنا شدم. به خاطر یه سری اهداف پلید و مقاصد شوم رفته بودم سراغش. هاهاها. الان سخت شرمنده ام ازخودم. ولی هیچ وقت پشیمون نمیشم. چون می ارزید. والانم دقیقا" به دلایل برعکس 3سال پیشم به هیچ عنوان حاضر نیستم ولش کنم. داشتیم حرف میزدیم. صدای دعوا و بگومگو اومد. دویدیم رفتیم بغل پنجره. دیدیم راننده های 2تا ماشینن که بحثشون گرفته. گفت دیروزم دعوا شده بوده. گفت تقریبا" هرروز یه دعوایی میشه. مردم کلافن ، واسه همین سرجزئی ترین چیزا باهم بحث میکنن.
تو تاکسی که بودم.همش فکر میکردم مگه راننده کلافه نیس؟ چیکار کرده که مخش هنوز نپکیده؟ چرا بعدازینکه نزدیک بود تصادف کنیم هیچی نگفت؟ چرا هیچکس تو تاکسی هیچی نگفت؟ نزدیک بود بمیریم. چرا؟؟؟ یعنی ماها کلافه نیستیم؟ چرا غر نزدیم؟ چرا آقاهه بغلیه من دوباره به خوابیدنش ادامه داد؟ خوابم میدید یعنی؟ یادم نیس کی بهم گقته بود. ولی گفته بودن تو یه خواب کوتاه ، آدما معمولن خوابی نمیبینن. خوب ولی من همیشه تو خوابای کوتام اکشن ترین و شلوغ پلوغ ترین حوادثو میبینم. هاهاهاها. منم دیگه. خوابام در حد فیلم سینماییه. همه بچه ها هستن توش. مادرم میگه به خاطر اینه که همیشه شکمت پره. اینم ممکنه!!!چرا؟
چرا اصلا" وسط مکاشفاتم راننده بغلی پیچید تو لاین ما؟ چرا من سوالم بیجواب موند؟
شب با بچه ها دور هم بودیم. همیشه دوشنبه ها شب، Frei Discussion داریم. بحث راجع به تفاوت مردا و زنا بود.چه بحث گوزپیچ کننده ای. نمیدوم چی شد رسیدیم به وفادار بودن . وفادار بودن !!!!!!!!!!!!!!!
هاهاهاهاهاها.
هنوزم نفهمیدم چرا یهو اینقد دیوونه نبودن واسم اهمیت پیدا کرد؟! اونم جلوی یه آدم غریبه و خواب آلو.
آلو.دلم خواست. ازون خراسانیاش. ازونایی که زرد و لیزه ها.
چرا آخرش من موندم و یه آلو(البته بیشتر از یه دونه ها) و یه عالمه سوال.
همینجوری چراهای زندگیم داره زیادتر میشه!!!